تبليغاتX
من لشگرم خداست به لشگر چه حاجت است
قالب وبلاگ

من لشگرم خداست به لشگر چه حاجت است
•*´¨`*•.¸¸.•*´••*´¨`*•.¸¸.•*´••*´¨`*•.¸¸.•*´••*´¨`*•.¸¸.•*´•
این وبلاگ به آدرس

www.mirror-m2.mihanblog.com

انتقال یافت

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 18:34 ] [ مهدیه ]

ازطریق نجوم ایدون گویند که خدای عز وجل به تاریخ 2 اسفند سنه ی 1371 هجری قمری یک قبضه از گل زمین برگرفت و دخترکی خُرد، کریم النفس!!!! نیک محضر!!!! که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی!راهی این جهان نمود.

پس پدر و مادرش بفرمودند تا آن روز مجلس بساختند و فرشهای نیکو بگستریدند و کرسیهای سیمین بنهادند و هزار مرد در پیش او سماطَین بزدند، یاران بخواندند و در راست و جپ خویش نشاندند که طریقت گرامی داشت نعم خداوندگار، شکر است.

دخترک 7سال بر  زمین بود بی آفت و اندوه و بی بیماری. چون به سال هفتم در رسید، تا بدین هنگام، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالیده و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالیده که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون!!

ازیرا، قومی افسرده ی دل مرده، و راه از صورت به معنی نبرده!! دیو به ظاهر ملوسی را به نام کنکور بر پله ی 12 گمارده و عیش خداوند این مکتوب را هماره مبدل به ماتم و اندوه نمودند.

لیک هر چاشت و شام شکر ایزد منان را به جای آورد به سبب 19 سال عمری که از خدای تعالی به ودیعت گرفتندی!

مخلص کلام: تولدم مبارک!

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:37 ] [ مهدیه ]

سلام! ببخشيد دير مي آپم. آخه يه چيزي هست به اسم کنکور که بد جوري آدمو مي چزونه! آخرشم با  يه رتبه ي نجومي و ده بيست تا صفر جلوش قبول ميشي! (البته اين حالت خوشبينانه بود!!!!!)

پروردگارا! دوستان عزيز تر از جانمان،هم کلاسي هاي مرد و نامردمان، و خودمان را در آزمون سراسري بپاسان تا بدون هيچ گونه فيلتريشني به مقطع شريف دکترا نايل شويم!! آمين يا رب العالمين!

***

دخترک با يک بيل وسمه، يک خاک انداز سرخاب و يک جانخاني دوده، سر وصورتش را کاگل کشيده بود که مثلا من حظ کنم!

صداي خنده اش بلند شده بود. قاه قاه بناي خنديدن گذذاشت. دلم راضي نشد عوالم کيف و حالش را بر هم بزنم. توي همين حال و احوالات بوديم که ناگهان کسي از پشت تلفن چپوقش را خاموش کرد.

پدر عزيزشان اگر روزي 2ساعت  زير سرسره ي عمارت طاق واز نمي خوابيد ناخوش مي شد. آن روز جناب عزارئيل در اوج خوشي سازشان را ناکوک کرده بود و در همان حالت پستش کرده بود به ديار باقي!

بايد محض خاطر دل قايمي دخترک هم که شده در مجلس ختم پدرش خودي نشان ميدادم! اما با کدام پول؟!؟!؟!؟

براي پسري مثل من که در يک خانه ي پوسيده ي عهد سپهسالاري و يک عمارت پي و پاچين در رفته و خانواده اي پر جمعيت زندگي مي کردم، ازدواج با دختري چون او-هرچند کريه! اما متمول!- آرزويي بود بس شيرين!!

*همچين که يک حساب سر انگشتي از جيب مبارک کردم ترس بر يکايک اعضا و جوارحم مستولي گشت! جلوي در گل فروشي ايستاده بودم که ناگاه پرده هاي ضخيم بي پولي وبيچارگي يک اپسيلون از جلوي چشمم مرتفع شد. چشمم افتاد به يک غول بياباني که درست قدش به اندازه ي عوج بن عُنُق (1)بود! درحالتي که يک گليم قشقايي را به وزن دويست و نود و هشت من سنگ شاه به جاي ريش به خود آويخته ،يک جفت پوست خربزه را که به تصديق اهل خبره هر دو تا دانه اش بارِ يک شتر است به پا کشيده بود و جناب گل فروش در حال تيغ زدن جيب ايشان که انگار به زير آوريدي سر نره شير بدين سان:: "بله قربان....سبد گلتون حاضره...نه..خواهش مي کنم. جلوي در گذاشتمش. فقط يه مقدار قيمتش بيشتر شده..... آخه حسابي پر و بالش داديم...."

با ديدن اين منظره تکاني به خود دادم. چشم که باز کردم ديدم يکي از ملائکه ي شداد قدري از دوده هاي تنوري جهنم را در يک کاسه ي تنباکو خمير کرده و با يک قلم کتيبه نويسي از آن خميرها  بر داشته و دارد روح خبيث بنده  را ناز ونوازش مي کند!

در حالي که به کثرت تقاوت فقر وغنا توجه مي کردم ،ارتجالا گل همان غول بي شاخ را برداشتم ،پريدن روي موتور همانا و دو در شدن اينجانب همانا!

*حياط منزلشان پر بود از جمعيت. همين که وارد شدم و سبد گل را تقديم کردم، همه مرا به يکديگر نشان مي دادند و به گل گران قيمتم چشم دوخته بودند!

حالا دماغ بعضي از آنها که دک و دهنشان چاک وبست حسابي ندارد و به محض ديدن بنده دهانشان را از دو طرف تا بناگوش کش مي دخند،چشم و ابرو و دماغ و پيشنانيشان درست مثل اش سرخ حصاربي نظم و ترتيب به هم مي ريزد و تا نصف خرخره شان را نشان تماشاچي مي دهند ،که مثلا مي خندند، مي سوزد!

سرانجام مجلس تمام شد. شاهزاده خانم قصه ما با دماغي متورم و ملتهب!به طرفم آمد و پرسيد:"عزيزم،اين سبد گل رو تو آوردي؟؟؟"

ناگهان همه چيز عوض شد! ابرها کنار رفت!خورشيد در اوج آسمان درخشيدن گرفت!تو دلم آب نبات چوبي ليس مي زدم!يه ليوان آب هويج بستي هم روش!

درکمال خضوع و متانت گفتم:"آره عزيزم..قابل شما رو نداره. انشاالله تو زندگي آيندمون به خوشي........"

اجازه نداد حرفم را تمام کنم! باران فحش و کتک و بد وبيراه بود که نثارم مي کرد!

وقتي رفت تازخ متوجه کارت روي سبد شدم:::"با حضور در اين مجلس شادي من نیز از صمیم قلب خوشحالم!

بله! برای آدم بدبخت ،از در و دیوار می بارد! من سبد گلی را دزدیده بودم که قرار بود به یک جشن عروسی برود!

حال مثل کوهنوردی که بعد از فتح اورست روی قله ایستاده ، به پایین نگاه می کند و پشیمان از غلطی که کرده ، به فکر برگشتم!

ولی زدن دوباره ی مخ دختر عزیز کرده ی سرهنگ، گاو نر می خواهد و مرد کهن!

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:46 ] [ مهدیه ]

سلام!

مثلا تصمیم گرفته بودیم عطای وب گردی را به لقایش ببخشیم و برویم سر درس و مشقمان! اما متاسفانه علاقه ی سرشار به علم و دانش اجازه نداد!!!! به هر حال جهت جلوگیری از دپرسیشن حادی که چندی است گریبان گیرمان شده، تصمیم گرفتیم مثل بچه ی آدم بی سر و صدا بر گردیم به دنیای پر فریب و حیلت ساز الکترونیک. خدا رحممان کناد!

*یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، جز خدای مهربون، کلی جک و جانور دیگر هم روی زمین بود! از آدم های خوب بگیر تا از آن چای شیرین های بادمجان دور قاپچین! از بد ماجرا یکی از این ادم های نچسب ناجور 3 سال متوالی همکلاسی ما بود.  کار و بارش رونق داشت.  صاحب دم و دستگاه مفصلی بود. درست حکم کهربایی را داشت که تمام نمرات بیست را با مبلغی آفرین و احسنت از جهات اربعه به خود می کشد و با حرکات سر و دست و اشارت های ابرو توجه اساتید را از یکی فرسخی جذب نماید.  مخلص کلام، سیستم شوتیگ آپ تو دیت شده ای داشت! تا اینجای مطلب را داشته باشید.

* باری طبق عادت مالوف در حیاط منزل در حال تمدد اعصاب بودیم که ناگاه ملتفت شدیم  مارمولکی به تمام معنی ملایم و محجوب و سربه زیر و بی اذیت و ازار با چهره ای گشاده و خشنود دارد می فشاند فسون از سر گیسوهایش!!!! دیگر طاقت دیدنم نماند! چون برق به اندرونی جستم و در نهایت مهارت و استادی مارمولک طفلک را با تمامی ضمایم و تعلیقات  راهی کیسه نمودم. عجب رهاورد باب دندانی!!!!!!

*اواسط کلاس شیمی همه از شدت تمرکز روی درس در حال فرو رفتن در خلسه ای نه چندان خوشایند بودیم و دوست پاستوریزه ی جلوی کلاس با سرعت نور در حال تالیف جزوه بود!( آفرین بر این همت بلند!) که ناگاه همان مارمولک خوشگل ، بال و پر افراشته، در هم آمیخته و گرد برانگیخته!!! روی جزوه ی همان اتو کشیده ظاهر شد! فریادی از نهاد بر آورد ، ضربتی سخت بر دیده ی حریف نهاد  به صدمتی که جهان تیره شد پیش آن نامدار!  پاستوریزه ی داستان ما مخذول و نالان طلب استرحام می کرد و چنان مارمولک طفل معصوم را می کوفت که پولاد کوبند آهنگران! لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت!( به این حالت می گن تشنج جنرالیزه!!)

اکیپ ما بچه مثبت ها هم خوشحال از اینکه چشمه ای از خوشمزگی های رنگارنگ خود را بدون ردپایی پیاده کرده بود، شنگول  و منگول در حال ثبت این ماجرا  بود بر روی کاغذ بدین سان:

" به گزارش خبرنگار جان برکف ما، در تاریخ .....یکی از پاستوریزه ترین دانش آموزان مدرسه مورد حمله ی یک فروند اژدها قرار گرفت.............."

این گزارش  کار فردا روی برد مدرسه غوغا می کند!

*روز بعد معاون فرشته و عزیز با چهره ای گر گرفته تیشه برداشته و آمد که ریشه ی ظلم و ستم را از بیخ و بن درآورد و دیو ستمگر مطربی و مسخرگی را دو در نماید که ناگاه با سر انگشت تدبیر بنده ی طفلک مظلوم را نشانه رفت که پاشو بیا دفتر تا حقتو بزارم کف دستت!

سبک سنگین کردم دیدم نه! با او نشاید پنجه در یقه افکندن! سرانجام  سر این ضایعگی بر من معلوم شد! گزارش کار ما دقیقا روی کاغذی نگاشته شده بود که پشتش من طفلک امتحان شیمی داده بودم!  حالا به عنوان مجرم محکومم!  خلاصه سعی کردم با پرگویی و ژاژ خایی سر وته ماجرا را طوری به هم آورم و نادانی را به زور الفاظ تو خالی و بیانات بی اساس تلافی نمایم. رو به معاون عزیز کرده : ای مقتدای انام! استدعای عاجزانه ای دارم که چراغ هدایت خودرا فرا راه من گمراه بگمارید! اصلا خمیره ی اولاد آدم با نفهمیدن سرشته شده و نفهمیدن هم مثل نفس کشیدن و پیر شدن و مردن از اصول اساسی تکوین انسان است! بالاخره با امضا و عهد نامه ای از جانب اینجانب  داستان پایان یافت!

حالا باید از ضایعگی مفرط صدای قوطی خالی بدم!

ضایع شده ی پشت کنکوری غصه دار گناه دار حیوونکی: مهدیه

[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 13:43 ] [ مهدیه ]
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 17:14 ] [ مهدیه ]
بعضی وقتا خیلی دیر به حکمت خدا پی می برم.... نمی دونم چی بگم.....

می خواستم با یه پست شاد برگردم. ولی....

برای شادی روح یکی از بهترین دوستام فاتحه بخونید....

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 9:19 ] [ مهدیه ]
  این پست به دلیل مسائل امنیتی !!!! رمز دار ارئه میشه! نمردیم و یه بار پست رمز دار گذاشتیم!

رمز عبور قبلا به مهمونا داده شده.

راهنمایی: ابتدا روی ادامه ی مطلب که با رنگ قرمز در پایین متن نوشته شده کلیک کنید سپس رمز عبور رو وارد کنید


ادامه مطلب
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 9:21 ] [ مهدیه ]
سلام دوستان. متاسفانه چند ماهی نیستم. دلم برای همتون تنگ میشه. برام دعا کنید.... مواظب خودتون باشید... وقتی برگردم به همتون سر می زنم.

 

حرف های ما هنوز نا تمام

                          تا نگاه می کنی،

                           وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

               لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

              آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

             ناگهان

                 چقدر زود

                       دیر می شود!

قیصر امین پور

 

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 10:30 ] [ مهدیه ]
سلام نغمه جون. هر کاری می کنم نمیشه تو وبلاگت کامنت بزارم. کد نمیده. باید بری توی سایت سنجش... همون که لینکشو بالای صفحه sanjesh.org نوشته ... بعد میری تو قسمت "سراسری" و اولین اطلاعیه رو میبینی که مربوط به تکمیل ظرفیته. اینم لینک کد رشته ها: http://www.noet.ir/NOET/data/file/sarasari/90/jktsarasari1390.pdf
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 11:0 ] [ مهدیه ]
سلام.

تكميل ظرفيت اومده. خدا رو شكر رشته هاي بدي نداشت. خيلي برام دعا كنيد. هم واسه من هم واسه سارا.

استرس دارم ناجوووووووووور.

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 20:32 ] [ مهدیه ]

باری به توسط مدیر مدرسه طی ترحمی هیتلرانه!(شما بخونید اجبار!) به همراهی تنی از دوستان و استاید ارجمند و عزیز و کلا فرشته!(درصد اغراق 100!) به افتخار عظیم سفری یک روزه نائل آمدیم.( رفتیم اردو!)

اواخر این سفر خاطره انگیز بودیم ، حس کردیم از فرط بیکاری و ناخوشی در شرف جان سپردن به ملک الموتیم! که ناگاه دیدیم 2 راس بوقلمون- نر و ماده!- توی حال و هوای خودشان دارند 4نعل می تازند! انگار نه انگار ما آدمیزادیم در مقابل ایشان. شدید متوحش شدیم به جان خودمان! قدیم ها حیایی بود. حداقل مردم می چپیدند توی حجره و کاغذ لوق(پرده) را پیش می کشیدند که مبادا نور خورشید بزند داخل وسازشان را ناکوک کند!

خلاصه، قدم ها را کند ترنموده واز سرعت سیر کاستیم. پسرک مورد بالنسبه پاکیزه وصحیحی دست و پا کرده بود و هوار شده بود روی دختر بیچاره!

وزارت داخله ی ما هم که حکم انبار انرژی را دارد، محض کمال عطوفت و مهربانی تصمیم گرفت تمدد اعصابی نموده و گلویی تر کند. مشاور اعظم(فاطمه) طی همکاری لوطیانه چارقدی بر سر کشیدو کارت بسیج دانش آموزی در دست (تجهیزاتو داری؟؟؟!) رفت به سوی آن دو جوجه اردک! رو به دخترک کرد و پرسید: خانم ساعت چنده؟؟؟ و هنوز دخترک جواب نداده بود که فاطمه فرمود: علیا مکرمه محترمه اسیرالجوال خانم! از مثل شما خانم کلانتر و کدبانویی بعید است در ملاعام بی ناموسی کنید!

دخترهم که از قیافه اش داد می زد از آن تازه کارهاست و مدت مدیدی نیست که عاشق پسر شنگول و منگول بندری شده دندان روی جگر گذاشت وبا التماس نگاهی به جفتش انداخت! مرد آینده با کلی اهم و اوهوم ،حمیت نداشته اش را به رخ کشید و فرمود: به جناب عالی چه مربوط؟

فاطمه جون ما هم نامردی نکرد وکارت بسیج دانش آموزی (تازه بسیج فعال هم نبود طفلک!) را در مقابل چشمان حدقه شده آنان به تماشا گذاشت! پسرک چشمان وزغی اش را به کارت دوخت و لاینقطع سیگاری را به سیگار دیگری آتش می زد! این تازه وضعیت ظاهری بود!( بلاگفا اجازه نمیده! وگرنه وضعیت درونی رو هم توضیح می دادم!!!) فاطمه نیز به اندازه ای شنگول می نمود که تنها با زور و زجر رشته کلام را نگاه داشته بود! بالاخره پس از چند ثانیه همین که التهاب درونی طرفین به اوج رسید فاطمه جون عرض کرد: تا 5دقیقه دیگه بر می گردم. اینجا نبینمتون.

5 دقیقه که نه! 30 ثانیه بعد زوج غیر شرعی ناشکفته!!! سوار بر اسب آهنین می رفتند که در خیابان ها لایی بکشند و حتی به مغزشان هم خطور نکرد که شاید کلاهی که بر سرشان رفته 2ایکس لارج است!

* پ.ن : بروبکس! همه از طرف من دعوتین پارک دولت بندر! اینجا مخلوطی از بالیوود و هالیووده! حتما بیاین! ضرر نداره. همه جور صحنه ای هست. بدون سانسور! تازه نه بلیت می خواد نه عینک 3 بعدی!از تمام جهات هم قابل دیده هم قابل لمس!

*پ.ن:به نظر شما این 2 نفر سواد نداشتند؟؟؟ آخه چه جوری اون نوشته ی گنده ی روی کارت رو ندیدن که نوشته بسیج دانش آموزی؟!!!!!!!

*پ.ن: شما از این شیطنت ها نکنید! خطرناکه!!! ما بسی جاهل بودیم که این ریسکو کردیم! الان از این جراتا نداریم

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 15:31 ] [ مهدیه ]
سلام به دوست عزیزم: مکانیک ....(پیش .... سابق!) الهی مهدیه فدای اشکات بشه!!! گریه نکنیا!!! من خودم کلی گریه کردم وقتی اون پستو دوباره گذاشتم! یادته چه روزایی داشتیم؟؟ چقدر سر کلاس آقای قورچی شیطنت می کردیم؟؟ خانم رئیسی!! موش انداختیم روش!!امتحان فیزیک و برگه ی سفید! معاون فناوری!! کوه سپید پای در بند! یادش بخیر! خیلی دلم تنگ شده واسه اون روزا! خیلی بی معرفتی! نمی دونی چقدر زنگ زدم خونتون! جواب نمی دادین. 3تاشماره ازت داشتم. به هر 3تا زنگ زدم. یه پسره جواب داد. نکنه شوهر کردی ناقلا؟!!!! فاطمه می گفت خوابگاهتون پارک دولته. آره؟؟؟؟ کیف می کنی اونجا بدون مرضیه ؟!!! راستی ، پسر بابایی رفته سیرجان یا مونده پشت کنکور؟ چندبار تو خیابون دیدمش، بچه ها تو کانون هم دیده بودنش. از دوستاش هم هیچ خبری ندارم!! تنها منبع اطلاعاتیم تو بودی که غیبت زده!!فقط می دونم کی هم دوره ی تو شده. همون مثبته!!!! بازم بهم سر بزنو خیلی خوشحال شدم. شماره جدیدتو واسم بزار تو نظرات. خیلی دلم واست تنگ شده.
[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 16:25 ] [ مهدیه ]
سلااام

كي بلده چه جوري ميشه احضار روح كرد؟؟

خيلي برام مهمه. اگه بلدين كامل توضيح بدين

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 17:3 ] [ مهدیه ]

جنابان حجج ،لیلابانو،بهنام الدوله! سلّمهم الله تعالی

تلگراف شما به توسط جناب وزیر اعظم از ملاحظه ی ما گذشت.

به واقع این مُکرِمَتِ شاهانه درخور هزاران گونه تمجید است که بنده را پیر تر از سنم می دانید!طفلک من!

اگر مشکلاتی در جهت تعیین سن چاکرتان دارید رمال، مارگیر،چله نشین،افسونگر،طالع بین، جامزن و .... توی دست و پای ما فراوان ریخته! نیاز شد تعارف نفرمایید!

ناز جونت پهلوون! جون سیبیلای مردونت من 19 سالمه!

حضرات والا!

پروفایل بنده فعال است. هرکس ملاقات کاتب این کتاب مجازی را طالب باشد از آفتاب پهن تا خودِ خودِ نصفه شب! بفرمایید بالای وبلاگ!

باری مطلب از دست نرود،

مخلص کَلوم، پهلوون رودرواسی ندارم! تو هم نباس داشته باشی! بازم سوال پیش اومد در خدمتیم.

بچه های چاله میدون همشون سلوم دعای بلند می رسونن. باقیش غمتون کم. یا عــلـــــــــــــی!

 

 

* پی نوشت: پست قبلیمو خودم ننوشتم. جایی دیدم خوشم اومد. ولی برای اثبات 19 سالگیم برین سراغ این پستم: مرداد ۱۳۹۰   با عنوان ۱۹ سالگی.....

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 12:30 ] [ مهدیه ]

اندراحوالات کاتب این کتاب مجازی این باشد که فردی است . وارث دو کروموزوم مرغوب که به لطف این دو کروموزوم بانو لقب گرفت وازاین پس ،از پس اسمش در هر مکانی بانو لفظی قراردادند و به سبب این لفظ تا بتواتنستند حال وی بگرفتند و حق وی ضایع بگرداندند.

این بانوی گرام درخانواده ای خوش وخرم و به دور از هر گونه نزاع و درگیری ( جان خودش! ) زندگانی آغاز بنمود و تا سن 6 در خامی وعیش ونوش و لهو ولعب به سربِبُرد و در سن 7 راهی دیار علم شد وفراگیری و خواندن وکتابت آغاز بنمود.

درهمان بادی امرچندین گز کرباس بر تنش بپوشاندند حبری رنگ وچارقدی بر سرش کشیدند شیری رنگ و کوله باری برپشتش نهادند بس گران! تاازهمان عُنفُوان کودکی بار زندگی کشیده و سختی و مرارت راه چشیده واز خامی به در آید و پخته و مغز پخت زندگانی به سر کند !

و از دیگر آموزه های بَدوی این که به رسم تکرار پی در پی در گوشش بخواندند که این چارقد نه اسباب شپش و ریزش مو است بلکه همچون صدفی است گرانبها و تو همچون در ثمینی در دل آن .

و مبادا تارَکی از زلف شهلایت از آن بیرون بخرامد که ابزار شیطان است برای فریب آدمیان واسباب فسق و فجور است ویک تار موی تو کودک 7 ساله سبب گمراهی 7 مرد هفتاد ساله گردد و به این طریق منطق و فکرت تواَمان به وی بفهماندند.


و همین از برای حسن ختام کافی باشد که این بانوی گرام تا به امروز19 جام عمر پر کرده و برسر 19 خوان هفت سین بنشسته 19 سال مخ بنی آدم بخورده ......

و از احوالات دنیا و روزگار وفرمایشات عوام الناس و نجبا و قدما و فهما و علما و کارش به توهم واسکیزوفرنی کشید وچکیده ی افکار مشوش این گرامی دخت در پیش چشمان شماست

پس بنگرید و بخوانید و اهتمام به فهم کنید و اقدام به قضاوت کنید

گمراه نشوید و خود راه طریقت سِلِکت نموده و آن را بپیمایید!

والسلام .

بانوی گرام

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 8:29 ] [ مهدیه ]
سلاااااااااااام

بچه ها اين وبلاگ دوستمه. يه سري بهش بزنيد بد نيست

www.mabood-s.blogfa.com

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 11:39 ] [ مهدیه ]
+نوشتن

         دليل مي خواهد

                         بهانه مي خواهد

مدت هاست نه دليلي هست و نه بهانه اي

        و نه نوشته اي….

[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 11:29 ] [ مهدیه ]

سالهاست که قصه ي اين عشق پاياني نداره. عشقي که آغازش به 7 دريا دلدادگي مي رسه.
حکايت قطعه اي از بهشت که به سرزمين ما سفر کرد و بهار آمدنش آبروي آشنايي اين آب و خاک شد اون قدر مقدسه که قبله نماي تمام قلب ها رو به جذبه ي مقدس يک حرم مي کشونه. کبوترانه بايد بيايي اي دل ... کبوترانه! يا همچون پروانه اي که نور و پرتوي رو در ظلمت زمانه پيدا کرده باشه.
بيا و باور کن که نجواي عاشقانه ي تو روي چهره ي آبي اين رواق ها گل انداخته.
به دامان اين سره ها بياييد که سالهاست از گلوي ارادت، رضا جان رو صدا زده اند.
در اين حرم با يک دل شکسته احرام ببند که اينجا آستان رضاي آل مرتضي، اينجا موسم حج فقراست. همسفر قافله هاي غزل باش. ستاره سينه ات رو از زخم زبون اهل دنيا دور کن.  7 سرزمين گل پونه ي طواف يقين برچين. پشت مقام رضا  2 رکعت نماز تسليم به جا بيار. 7 حروله از خود دور شو. حالا بيا بپوش لباس سپيد بختي دين، غبار حرم قرة عين المومنين ،امام هشتمين.
دل جديدت مبارک حاجي!.
[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 12:18 ] [ مهدیه ]

سلام عليکم ورحمة الله!
احوالات دوستانمان چگونه است؟؟ دماغتان همچان تپل مپل مانده يا چون بنده در دوران نقاحت و رژيم بويايي به سر مي بريد؟! اميد که گذر ايام بهتان بچسبد!
چندي است بابا جانمان پس از کلي تکاپو و بدو بدو به افتخار بازنشستگي نائل آمده اند! هرکس شيريني و نقل ونبات و از اين چيز ميزها مي خواهد تشريف بياورد منزل! در خدمتيم!
!٬٫¤٪×،*()ـ+
مقداري قبل تر در مملکت ما صدا کردن زن با اسم کوچک گناهي بود عظيم و نابخشودني! کراهتي داشت بس ناجور. اصلا چه معني دارد آدم اسم زنش را ببرد؟!؟!
تا اولاد ندارد آدم مي گويد: اوهوي ضعيفه!       وقتي هم بچه دار شد اسم بچه اش را صدا مي کنند.  مثلا: ابول، فاطي، قنبر، رقي و ...!!!  زن هم مي گويد هان؟! ! 
آن وقت آدم حرفش را مي زند.  وگرنه زن را به اسم صدا زدن گستاخي محض است!
*****
حاج آقا با کلي يال و کوپال مي آيد خانه. از دم در دو دفعه سرفه کرده، يک دفعه ياالله گفته وارد حياط مي شود. داد مي زند: صـــــــــــــــادق!!
و ريشي مي جنباند که يعني ضعيفه! بيا نان خريده ام براي ناشتا!          صادق طفلک هم صورتش را سفت و سخت با گوشه ي چارقدش مي چسبد که مبادا گنجشکي، گربه اي، نامحرمي از ت لاي آجرهاي ديوار حياط بي ناموسي کند و يک تار موي ايشان را ببيند خداي نکرده!
*****
چندي پيش تر
باري حاج آقا به خيال تاهل افتاد. به همه ي دوستان و آشناها سپرد اگر باکره ي جميله ي متموله اي سراغ داشتند خبر دهند.
يک روز بقال سر سوسکي به حاج آقا خبر داد دختر يتيمي در اين کوچه هست که پدرش تاجر بوده و هرچند سنش کم است اما.....!    حاج آقا دنبال مطلب را گرفت تا وقتي که دختر 11 ساله را با 500 تومان جهاز به خانه آورد و اين دختر همان صادقي است که در دختري اسمش فاطمه بود!!!!!!

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 15:57 ] [ مهدیه ]

خسران!

         و به عصر سوگند

که انسان هر آینه در زیان کاری است،

                   و نامش زندگی کردن!

و تو تا حال چه کرده ای؟

          زندگی کرده ای؟!!!!

شریعتی

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 10:50 ] [ مهدیه ]
تو را چه به فرهاد...؟

يك فرهاد است و يك بيستون عاشقي...!

تو همين يك وجب ديوار را بردار...!

من باورت مي كنم...!

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 11:9 ] [ مهدیه ]

زنگ تفریح تازه خورده است. کلاس طبق معمول آن قدر شلوغ است که می شود توی این شلوغی گم شد و بقیه را هم ندید! در این جمعه بازار جالب تر از همه این است که مریم دارد برای چندتا از بچه ها پای تخته مسئله فیزیک حل می کند! حالا می توانم مطمئن شوم که امتحان داریم! چون برای اولین بار است که می بینم فروغ دارد درس می خواند!  خوب که نگاه می کنم همه مثل گرد و خاک توی هوا، دور خودمان می چرخیم. کلاس در همین اوضاع و احوال است که صدیقه-نماینده کلاس- می آید داخل و داد می زند که سوالات لو رفته فیزیک را آورده است!

همه با شدت ترمز می کنیم و نتیجه این می شود که 5  6 نفری خالی میشویم سر میز معلم. صدیقه به بچه ها که حالاساکت شده اند می گوید یکی از دوستان دوستانش این سوالات را برایش آورده. و شروع می کند به خواندن ...به محض جنبش لبهای او کل بچه ها تا کمر می رند توی کتاب و تند تند ورق می زنندو آن قدر به کتابشان انرژی منتقل می کنند که نزدیک است کتابها به پرواز دربیایند.  آرزو می کنیم خانم رئیسی مثل همیشه با 10 دقیقه تاخیر بیاید. خلاصه سوال ها برای همه خوانده می شود و همه تقریبا جواب ها را پیدا می کنند. شکیلا از شدت خوشحالی به سکسکه می افتد!  بالاخره خانم رئیسی می آید. بعد  ما صندلی هایمان را با نظم خاص تقلب کنار هم می چینیم. این سیستم را مریم پیشنهاد می دهد! خوب بعضی وقتها مخش کار می کند!

در این سیستم یک نفر که درسش خوب است طوری می نشیند که 4نفر را تغذیه اطلاعاتی کند. اما قبل از امتحان خانم رئیسی سیستم*1- تقلب – 4* را به هم می ریزد و من اولین نفری هستم که جایش عوض می شود!

وقتی ورقه ها پخش می شود نگاهی به آنها می اندازیم، صدای سکسه شکیلا دوباره بلند می شود. کلاس آرام آرام رو انفجار است ومن دوست دارم جیغ بکشم! البته نه از روی خوشحالی!

وقتی آخر ساعت سفید ترین ورقه امتحانی ام را به خانم تحویل دادم صدای سکسکه شکیلا هنوز می آمد و من داشتم به این فکر می کردم، کدام احمقی می خواسته با آن دروغ بزرگ کلاس ما را سر کار بگذارد!


پی نوشت : پیشاپیش عید فطر رو به همه تون تبریک میگم .. التماس دعای عاجل

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 14:39 ] [ مهدیه ]
شب است. کاش میشد دستت را دراز کنی و چادر سیاه شب را، از سر آسمان کنار بکشی. آن وقت قاه قاه بخندی و آن را بریزی توی حوض هفت گوش وسط حیاط(که تو همیشه می خواستی چهارگوش باشد) تا لج ماهی ها را در بیاوری. ماهی ها را دوست داشتی. ولی وقتی انها سر به سرت می گذاشتند عصبانی می شدی. این وقتی بود که خسته بودی.ولی وقتی که سرحال بودی می زدی زیر خنده. حالا نخند و کی بخند. و به جای تو ماهی ها حرصی می شدند. تو تورت را بر می داشتی و از نردبان خورشید بالا می رفتی. بالا. بالا و بالاتر.آن قدر که دستت به اسمان می رسید. تور را می انداختی روی سر ستاره ها. تورت که پر میشد می کشیدی اش پایین. بعد با خاتون ، یکی یکی انها را از تور جدا می کردی و توی صندوقت می گذاشتی. فردا پر میشد از صدای پسرکی که توی محل فریاد می زد:" ستاره دارم... ستاره های قشنگ دارم!.... ستاره...."

فقط کافی بود صدایت بپیچد توی کوچه ها تا همه ی محل بریزند دورت:

-آقا پسر! یه ستاره بده! آقا پسر....

شب که میشد دیگر حتی یک ستاره هم نداشتی. از خستگی نمی توانستی حتی دیگر روی پاهایت بایستی. می رفتی که بخوابی. خوابت پر میشد از ستاره ها. ستاره هایی که به هم چشمک می زدند.....

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 14:1 ] [ مهدیه ]
باز هم این دل امانم را بریده. مثل همیشه هوایی شده. نه....نه! فکرهای بد بد نکن! این بار هم هوای تو به سرش زده. مدام بهانه ی تو رو می گیره. آخه خودت بگو تکلیف من با یک دل صاف و ساده ی بهانه گیر چیست؟

وقتی دلم بی تاب تو می شه، آن قدر گریه می کنه که به هق هق می افته. هرچه از او می پرسم :" آخر چه شده؟ چرا با خودت این طور میکنی؟" جوابم فط چند هق هق دردناک است.

اما من خوب می دانم که این دل چه مرگشه.دفعه های قبل تا از تو برایش می گفتم زود آرام می شد. بعد با آن چشمان درشتش به من زل می زد. و من می فهمیدم که فقط باید از تو بگویم. اما این بار هرچه از تو برایش گفتم بدتر شد! این بار حرف زدن از توآرامش نمی کند! این بار خودت را می خواهد. خود واقعی ات را!

این دفعه کار، کار خودت است. چه کنم؟ آخه من همین یک دل را دارم. آن هم یک دل صاف و ساده. هرکه نداند تو که خوب می دانی ، دلم بدجور گرفتار توست.این بار با دفعه های قبل فرق می کند.

حالا هم می روم وضو بگیرم. چون این بار خودت باید جواب دلم را بدهی. خود واقعی ات!

بر این باورم خدایمان بزرگ است . خدایمان مهربان است .

نمیگذارد دست خالی از در خانه ی مهربانی اش بازگردم .

[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 13:6 ] [ مهدیه ]
سلاااااااااااااااااااااام. بالاخره تموم شد! از بس انرژی دارم می خوام منفجر شم! بالاخره نتیجه کنکور اومد! واااااااااااااای! باورت میشه دیگه دیفرانسیل تموم شد؟! گسسته پر! تحلیلی پر! چه کیفی داره به خدا!!!!! من واقعا چه جوری یک سال ونیم تحمل کردم این درسارو؟!! خودم موندم توش!

*اینو قبل کنکور نوشتم. خدا پدر و مادر کنکورو بیامرزه

 

 

روزی روزگاری خداوند بر عرش کبریایی خود در سماوات سبعه جلوس نموده بودند که ناگاه از خاطر مبارکشان گذشت که مقداری از عذاب های جهنمی را آکبند پست نمایند به افراد نگونبختی که داغ عشق کاذب ریاضیات بر مخ نداشته شان جا خوش کرده!

از آن جهت که این گروه از بندگان خداوند سبحان درصدی مغر مادیان نوش جان نموده اند آن عذاب الیم را رحمتی از سوی خداوندگار دانسته و بسی شادمانی کردند و بزم ها به پا نمودند! که اگر غیر از این بود زیست و زمین را به جان می خریدند! و حتی اگر جهت هم نشینی با گسسته به بهشت هم رانده می شدند عمرا اگر قبول زحمت می کردند!

متاسفانه  متاسفانه متاسفانه چنین گردباد سهمناکی را که به جان خریدند هیچ، دیفرانسیل را نیز چونان چسبیده اند که کنه به خرگوش!(بنده از این توصیفات بری هستم!!) بنده ی خدا دیفرانسل دیگر از ایشان به تنگ آمده چه رسد به خوشان!

خدا پدر این کنکور بی پدر و مادر را بیامرزد که هرچه می کشیم از این بی در و پیکر است! از وقتی یادمان است کنکور بود و هست و خواهد بود! به جان خود کنکور قسم بعد از 9تیر به عقل جن هم نمی ماند که سیاوش وقتی از آتش زد بیرون آن کافورها هنوز روی تنش بود یا نقطه ی تبخیرشان پایین بود و فرتی تبخیر شدند!! خدا فردوسی را رحمت کند! ما از وقتی کتاب ادبیات خوانده ایم تصمیم گرفته ایم نه شاعر شویم نه نویسنده! وگرنه  صد واندی سال بعد که آثارمان را در کتب درسی( که بعید می  دانیم آن زمان کتابی بتوان یافت نمود، جهت افزایش روز افزون میزان مطالعه در کشور عرض می کنم!!!!) چاپ کردند از دانش آموزان عزیز چیزی به ما نخواهد رسید جز بد و بیراه به آبا واجدادمان! ما نیز برای آنکه تنمان در گور نلرزد و هم قطاران آینده مجبور به حفظ تاریخ تولدمان نشوند از مشهور شدن و چاپ آثار استنکاف نمودیم!

یکی از عزیزان به محض اینکه نظرم به سمع مبارکشان رسید فرمود: حیف است این همه استعداد شما چون باربری دراز گوش که در گل گیر کرده، مدفون دشود! خدا را در نظر آر و افتخار 1 کشوری را نصیب خود کن!

چندی تامل نمودیم دیدیم نه! خیلی گرفتاری دارد! حوصله ی مصاحبه با این و آن را نداریم! بگذاریم یکی دیگر اول شود! تازه اگر درس بخوانیم و سر کار برویم ممکن است جای یکی دیگر از بندگان خدا را در مشاغل بگیریم که نیاز بیشتری به پول داشته باشد. پس جهت کاهش بیکاری در جامعه درس هم نمی خوانیم. نظر شما چیست؟!

از شوخی گذشته درس بخوانید! مثل من! درس خیلی خوب است!

پ.ن: یه نصیحت کاملا آبجیانه:: جون هرکی دوست داری اگه داری انتخاب رشته می کنی نرو ریاضی! منو که می بینی از بد بختیم بود که رفتم! یعنی اگه می رفتم انسانی یا تجربی می افتادم به خدا! ولی تو نرو ریاضی. جونت بالا میاد.تهش میشی یه خل مثل من که عشق نوشتنه ولی باید جدول ضرب حفظ کنه! از ما گفتن بود!

پ.ن: گند زدم به کنکور !

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 16:58 ] [ مهدیه ]
 سلام دوستان. امروز مقداری احوالاتمان ناخوش است. از آن جهت که مامان جونمان هنوز برنگشته و خودمان تک و تهنا باید از باباجانمان مواظبت کنیم!( توانایی رو داری؟؟!) دلمان تنگیده برای مامان جونمان! خیلی شدید! برید خدا را شاکر باشید که مثل بنده یکی یدونه نیستید. حداقل یکی هست که کتکتان بزند!! من که فعلا باید فقط با لپ تاپ کتک کاری کنم!!!!

این پست هم درصدی از احوالات ناخوش امروزمان سرچشمه می گیرد.

عجب دنیایی است ها! تا می ایی 2 کلمه حرف حساب بزنی و بگویی بله آقا!  ما هم 19 ساله ایم و آدم! ناگاه 5-6 تا دست می آید جلو! یکی گوش راست یکی گوش چپ! یکی دندان پیشین یکی دندان پسین! عجب بکش بکشی! چنان می کشند و می چرخانند که به خاطر 2 کلمه حرف حسابی که از دهانت پریده به غلط کردن می افتی!

زمانی که می خواهی بسان مردمان فقیه وادیب و دلربا در کنج عزلت بنشینی و به قول تازه به دوران رسیده ها، تریپ زهاد برداری، هم زمان و به طور غیر مترقبه 5-6 جفت پا و مایتعلق به فرود می آید روی باند اندام نازنین شما، الالخصوص کله ی مبارکه ، که خنگول اوشکول! پاشو یه عرض اندامی بکن! آخر فلک زده ی بدبخت! چطور می خواهی با این روی رنگ پریده ی افتاب خورده فردا در اجتماع حضور یابی و جمعی را مسرورا به نمایی؟!

آنی که خنده بر لب داری تا از تیر خنگولی و اوشکولی جان سالم به در بری و تهمت ناروای رنگ پریدگی را نچسبانند بهت، 5-6 جفت چشم حدقه شده، چون گوشت قلقلی آماده ی سرخ شدن، می افتد وسط روغن ذوق شما که به سبب ترشحات آن هم شوقتان را کور می کند هم نقطه ی ذوقتان را بر می چیند که این دل شاد هیچ غمی ندارد!  پس با استدلالی قوی بر گرفته از قضایا و اصول قبلی ، هیچ انسانی عقیلی در این دنیای فانی بدون غم نمی ماند. پس او به ناچار بی عقل است!!!

آن زمان که خواهی جنون را از خود برهانی، خنده از لب بر می چینی و به قول بی بی سنگین ورنگین می نشینی و چینی بر جبین می افکنی، با هجوم ابروانی رادیواکتیویته یا همان موجی شکل مواجه می شوی که اخموی بد ترکیب! باز کن آن سگرمه های زشتت را که زشت تر جلوه ات می دهد! می خواهی فردا روی دستمان باد کنی و بیخ  ریشمان بمانی؟! ما سرکه ی اضافی نداریم! تورم است و گرانی! یا اخم هایت را می گشایی یا می روی بالای دیوار چین داد می زنی ترشی حراج!! 50 کیلو، 1000 تومان تا بدبخت دیگری بیاید سراغت!

حالا می مانی چه خاکی بر سرت بریزی تا اطرافیان جنابعالی مشعوف شوند!

می دانی چیست؟ گناه ما این است که به جای اینکه انسانیت خود را حفظ کنیم خریت دیگران را حفظ کرده ایم!

پ.ن: شنبه نتایجمون میاد.... قربون دهنتون! دعا فراموش نشه!

پ.ن: شما از بین رشته های مهندسی پزشکی و رباتیک و مدیریت پروژه کدومو ترجیح میدین؟

[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 15:54 ] [ مهدیه ]
سلام علیکم ورحمة الله و برکاته!!!!

ماه مبارک رمضان بر شما دوستان گرام فرخنده و مبارک! انشاالله تعالی برای بی جفتان  این جمع،یک جفت مناسب جهت رفع نیاز های مادی ومعنوی من جمله خوراک و پوشاک و مسکن و ایضا یه چیز دیگه!!!! از جنت الاعلی نازل شود! ( ایضا اینجانب!!)

چه خبرا؟؟؟؟ خوش می گذره؟؟؟؟ امروزجلسه دارم!واسه انتخاب رشته! هنوز نتیجه هامون نیومده می خوان تیغمون بزنن!  کاظم قلم چی تو هر چی که بد باشه تو جیب خالی کردن استاده!! باور کن! یه سال کنکور دادیما! الان شپش تو جیبمون داره آکروبات بازی می کنه!( البته جیب بابا جونم!)

یه خبر داغ داغ داغ:  امروز قراره من آشپزی کنم واسه بابام!!! فکرشو بکن! من!!  فقط دعا کنین بابا جونم سالم بمونه!

اگه دوست داشتین آدرس بدین واسه شما هم پست کنم غذا هامو! آشپزیم حرف نداره جون شما!  

صدای مجری رادیو افغان: " مردم شریف و غیره ی افغانستان ! به میهن پر افتخار خود بازگشته و به بازسازی تاریخ پر شکوه ن اقدام نمایید. همان گونه که شاعر بزرگ افغان فرمود: دست به دست هم دهیم به مهر......"

رستم زال قدم به اداره بازگشتگان از دیار غربت می گذارد. مسئول پشت میز بدون توجه به یال و کوپال رستم می پرسد:

   - اسم؟   

   # رستم زال.    

   – فامیل؟   

  # زال  

   - آقای رستم زال زال چی شد که برگشتی؟ 

  # نه آقا اسممان رستمه. شهرتمان زال.    

   – هرچی، چی شد که برگشتی؟    

   # وزارت مبارزه با افغانیان کشور ایران یکدفعه تصمیم به اخراج ملت افغان خارج از وطن گرفت. به من هم گفتند چون تو قبل از تجزیه ی امپراطوری افغانستان در سیستان افغانستان به دنیا آمده ای برو مملکت خودت!

 پ.ن:کیف کردی چه جوری گند می زنن به مملکت؟!!!

پ.ن: آیین نامه قبول شدم! هم برام دست بزنید هم اگه خواستید

پ.ن:راستی یه سوال! به نظر شما فکاهی بنویسم تو این وب یا ادبی؟؟؟؟   دبیر ادبیاتمون همیشه می گفت فکاهی بنویس. حالا شما چی می گین؟ خوشحال میشم نظرتونو بگید.

پ.ن: شب بخل

 

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 3:9 ] [ مهدیه ]
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

این پست مخصوص مخصوص خودمه!

دیروز غرق در تفکرات و خاطرات گذشته بودیم که به ناگاه صدای شکستن گلوکزهای اندرونی ما را به این واداشت که بزمی برپا نماییم و افتخارش را به دوست جونای خودمان بدهیم! یکی ازآبجی های گرام که خودشان دو پا رمل و اصطرلاب تشریف دارند فرمودند: بابا این پسراgf دارند ! آینده را می بینم که هریک از آن دخمل ها می ایند و در وبلاگت را پلمپ می کنند و به جرم bf دزدی میلت می کنند به آدرس باری تعالی!

خلاصه! دل را به دریاچه ی خزر زده و .......

بروبکس یه فراخوان!

به همکار توپی نیاز است( ترجیحا مرد! پسر نگفتما! دختر نگفتما! فقط مرد! ) که دست به قلمش توپ تر باشد. از این رو که اینجانب حدود 1 ماه دارم تشریف میبرم ددر وبلاگم بی نویسنده خواهد ماند.

البته فقط می خوام یکی باشه که پستامو به روز کنه. نیازی به نوشتن نیست. فقط چند دقیقه وقت بزاره. خودم آماده می کنم همشو. کلا دردسر نداره.

چه کسی حاضر است؟

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 9:31 ] [ مهدیه ]
سلااااام  به دوستای خوشجل خودمممم.

چطورین؟؟ خوفین؟؟

من که ناجورم شدید!!  فردا امتحان آیین نامه دارم! چند روز دیگه نتیجه کنکور میاد!!!  نمی دونین چه فشاری رومه!!!!

بی خیال من! این پستو از یه جایی کش رفتم!

گوشواره از برادر ساسی

اهم!

موهاتو بریز رو دوشت/ چند روزه نیستی کوشت؟

در اینجا برادر ساسی سعی دارد دختران با ایمان و با حجاب مارا به بی حجابی دعوت کند

همگی بیان وسط مسط/ببینم جسد مسد دخترارو

بکنید قفل درارو/بیارش اون دختر خالتو

جانذاری گوشوارتو/جابذاری میرمو میکنم گوشای دوستای...!

بیت اول تشویق به رقص.در بیت دوم  مصراع" بکنید قفل درارو" جای بحث دارد.

چون همگان میدانند اگر در 1 اتاق جنس مذکر و مونث باشند و در اتاق بسته شیطان درآن بین درحال دم تکان دادن است چه برسد به در قفل.یاالله

بیت سوم:استفاده از کلمات رکیک که اصلا با گوش جوانان ما که فقط به صوت قران و دعا دل سپرده اند همخوانی ندارد.

هستی بلابلابلابلابلا/واسه تو میخرم طلاملا

درینجا به طور زیرکانه ای در راه گمراه کردن دختر مسلمان  به او میگوید اگر تو هم با سبزها همراه شوی

  طلا ملا برایت میخرم

خودتو نکن لوس/بدو لپمو بکن بوس

دراین بیت خب مسلما به غیرت دختر مسلمان برمیخورد.که اگر لپش را بوس نکند لوس است .

پس برای  نجات ازین انگ لپ او را میبوسد

دافای مو بلوند /خیلی بهترن از مو مشکیا

پیش اینا با بنزم/ پیش مشکیا من با پرشیا

موی دختران مسلمان ایرانی مشکی است و برادر علیشمس سعی دارد دختران با ایمان را مجبور کند  موهایشان را رنگ کنند. و بیرون بگذارند که دارنده  ماشین بنز آنها را صیغه کند نه پرشیا

ویلا تو فشن بخوای برات میخرم/کنسرت ساسی میبرم/از رو برج میپرم  

دروغ. رکن اصلی این فتنه.

با تحقیقاتی که اینجانب از اطرافیان ساسی مانکن داشته ام. تا به حال هیچگونه کنسرتی نداشته ولی دختر فریب این نیرنگ را خورده و به ته دره ننگ سقوط می کنند!

بیا اینجا که موزیک خوراک دنس/پسرا تو بغل دافای بانمک و سبزه

استفاده از کلمات غیرایرانی"دنس" و "داف"

 اینها سعی دارند با استفاده از کلمات جدید خود را مانند رئیس جمهور عزیزمان که با

 همین فن بیانش در دنیا شهره شده عزیز کنند.

اما ادبیات شیرین

 محمود عزیز کجا و اینها کجا

.امید است که هدایت شده باشید.

 

دیگه نمیدونم چی بگم!!!!!!!الان قیا فیه ی شما دیدنیه!!

شاد باشید

 

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 10:16 ] [ مهدیه ]
 

این بار تو بگو دوستت دارم

  نترس 

 من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید....

[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 21:0 ] [ مهدیه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام و درود.از اینکه به این وبلاگ اومدین ازتون ممنونم. لطفا قبل از مطالعه ی این وبلاگ به نکات زیر توجه فرمایید:
از اون جایی که این وبلاگ برای سرگرمی نگاشته نشده پس لطفا اون در حالت عمودی بخونید نه افقی!
به بیانی دیگر:
وبلاگ رو نخونید که سرگرم بشید.
بخونید که بیدار بشید!!!!
چون:
بعضی وبلاگ ها نوشته میشن تا ما سرگرم بشیم.
و بعضی وبلاگ ها نوشته می شن تا ما بیدار بشیم!!!!
و یادتون باشه که:
سعی نکنید برای 5-6 تا وبلاگ مختلف یه نظر بدید.
بلکه برای یه وبلاگ خوب 5-6 تا نظر متفاوت بدید!!!!!
امیدوارم این بازدید شما، سرآغازی باشه برای بازدید های دوباره.به امید شادی....

تبادل لینک

فروش بک لینک